فقط پایین 18 سال بیان تو!
GoOoOoOoD GIrL شوخیدم!
وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خویش یادته یادم دادی یادت باشم ؟ دستم را بگیر . . . ! ببر . . . ! شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش ! زندگی جریان دارد .... یقین دارم که برای من ! ..... با فکر به رحمت بی حد و نهایت خدای مهربان و رحیم .... این روح بی قرار تا نهایت ممکن آرام و قرار می یابد . خدایی هست که وجودش در لحظه لحظه های زندگی مرا آرام میکند و امیدوار....! كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن .
وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند
یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد
اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است
زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند
در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید
شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد
زمان از شما قدرتمندتر است
پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد.."
زندگی زیباست ، که گاه خاطره ای در میان خاطره ها ،
خاطره ی خاطره ها می گردد ...
ما را به ناز فروشان نیاز نیست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است
یادم باشه که یادت باشه که یادم بیاری که یادت بدم که یاد بگیری
که همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم نمیره اینو یادت نره . . . !
حالا یادت باشه یادت نره به یادتم . . .
گاهی دلم بی هوا ، هوایت را می کند . . .
هوای تو ، تویی که هیچ وقت هوایم را نداشتی !
به دور دست هایی که در دسترس هیچ . . . !
دستی نباشم . . . !

من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود ،
به امیدی که تو فانوس شب من باشی . . .


ورای همه ی جدایی ها ...خاطره ها... آشنایی ها.....بودن ها......و گشتن ها.......
و این تویی که ...همیشه می دانی روح بی قرارت با چه آرام می گیرد ......
خدایی هست که جبران تمامی نداشته های زندگی من است.....!
خدایا....! تمنا می کنم تو بدان ....! * تنها پناه زمین و آسمان من تویی خدایا * .
من خوب می دانم باران رحمت الهی ... تا همیشه ....بر من که تنها امیدم رحمت خدای مهربانم است....خواهد بارید .
خدای قادر و مهربان و رحیم من !...... من تو را سپاسی ژرف و از اعماق وجودم می گویم برای هر آنچه که به من عطا کرده ای و هر آنچه که به من عطا خواهی کرد ای بی کران مهربان .
مرغ دريايي اواز خواند . كودك نشنيد.
سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن.
رعد در اسمان پيچيد اما كودك گوش نداد.
كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت.
ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد.
كودك فرياد زد:خدايا به من معجزه اي نشان بده .
ویک زندگی متولد شد. اما كودك نفهميد.
كودك با نااميدي گريست.
خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي .
بنا براين خدا پائين امد وكودك را لمس كرد .
ولي كودك پروانه را كنار زد و رفت .
| [-Design-] |



